پارت شانزده :

مگر می‌شد یک نفر بعد از صد سال باز هم همان باشد؟می‌شد، همان‌طور که پدرام همان هاتف بود، پرهام هم همان عارفِ آن موقع بود.هیچ تغییری نکرده بود، حتی طرز نگاهش هم همان بود ولی این‌بار کیمیا بهتر می‌توانست او را ببیند برخلاف آن زمان که تمام نگاهش با هاتف پر شده بود.دستمال را بیشتر از قبل میان دستش فشرد و چشم از اویِ خیره به خودش گرفت.حس می‌کرد زیر سنگینیِ نگاه‌های پرهام در حال ذوب شدن است

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان بی نظیرتون عالی بود خسته نباشید قلم زیباتون مانا💚🍀💚🍀💚🍀💚🍀

    ۲ هفته پیش
  • Biti

    1

    بگردم واسه بچم عارف،ایشالا هاتف الاغ گور به گور بشیی بیشعور

    ۲ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چی بگم والا 🙂

    ۲ ماه پیش
  • سرو

    0

    سلام به نویسندگان عزیز تا اینجا که عالی بود مرسی گلای عزیز

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    درود❤️

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوش اومدی خوشحالم دوباره نظراتتو می‌بینم

    ۳ ماه پیش
  • سرو

    0

    تو اون آتش سوزی عارف هم سوخته

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    در آینده متوجه می‌شیم

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارتای بعدی میفهمیم

    ۳ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    بعد 100 سال بازم عاشق باشی خیلی قشنگه 🫠🤍فکر کنم کیمیا برای انتقام میره با پرهام

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عشق اگه واقعی باشه حتی اگه صدسال هم بگذره بازهم پابرجاست...

    ۳ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    کاشکی همه از این عشقا تجربه کنن بعد بهش برسن🥺🤍

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    اوهوم :)

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    عشقای واقعی و پاک هیچ وقت فراموش نمیشن

    ۳ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    اومم این عشقا خیلی قشنگن🫠🥲

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    👌🏻👌🏻

    ۳ ماه پیش
  • رزا

    0

    ممنون معصومه جان از پاسخگوییت اخلاقت هم مثل قلمت بیست بیست پایدار باشد دوست من متوجه شدم ممنون گلی

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم، خوشحال شدم دوباره اسمتو بین کامنتا دیدم

    ۳ ماه پیش
  • رزا

    0

    من هنوز گیجم یعنی چی که از گذشته اومد ه اونم صد سال قبل بی زحمت روشنم کنید موضوع چیه

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    صد سال پیش آذر توی آتیش سوزی مرده و بعد از مرگش توی جسم کیمیا چشاشو باز کرده، اشاره کردیم که کیمیا تصادف کرده بود و توی کما بود و بعد از کما اخلاقیاتش عوض شده، یعنی جای کیمیا و آذر توی همون کما عوض شده، بازم جایی رو متوجه نشدی بگو بگیم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خیلی ساده‌ست، ژانر رمان تخیلیه و تا دل‌تون بخواد توضیحات توی صفحه‌ی رمان وجود داره که می‌تونید مطالعه کنید و متوجه موضوع بشید.

    ۳ ماه پیش
  • مارال

    0

    میگماا نکنه این عارف بیچاره بسوزه این وسط

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    خیلی اتفاقا هست که نخوندیم هنوز ولی اینو بگم که عارف خیلی مظلومه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هعی عارف توی هر دورانی مظلومه

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    1

    الان کی داشت کابوس میدید؟🤔 یا این گذشتشون بود که بیان کردید🤔🧐وایی عالی بود🤩😍💙💙

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارت بعدی میفهمیم

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    من که خیلی مشتاق خوندن پارت بعد هستم🤩😍💙💙

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دوشنبه‌ انشالله

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دوشنبه‌ انشالله

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    پس من دوشنبه ذوق مرگ میشم با پارتی که میزارید☺️🥰💙💙

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بریم برای دوشنبه 😉

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    متوجه می‌شیم توی پارت بعد

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    بی صبرانه منتظرم بفهمم قضیه از چه قراره😃💙💙

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    من کل این رمان رو می خواامم😍😍❤️❤️ چه پارتِ سؤال برانگیز و جذابی😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁😁

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون از صبر شما عزیزدل♥️

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    رمانی جذاب که اگه هزار بار هم از اول بخونی، کمه.. دلبر و بی نظیر و دوست داشتنی❤️

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    زنده باشید❤️

    ۳ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    عالی بود بی صبرانه منتظرم تا سر از گذشته در بیارم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بزودی❤️

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    1

    بنظرم که هاتف ارزش نداشت که هم خودش (آذر)هم عارف رو به کشتن بده البته خب هاتف بهش خیانت کرد وایی پرهام تو خیلیی خوبی بچم خیلی عاشق کیمیا بود حقشه یه چیز فرو کنم تو حلق این پدرام یا هاتف خیانت کار عوضی🔪 وایی مرسی معصومه جونم مرسی حدیث جونم خیلی خوب بود🥰💙💙

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    از شدت عصبانیت و ناراحتی همچین کاری کرد،ممنون عزیزم🥰

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    آخ گفتی وقتی آدم عصبانیه (بخصوص خودم)اصلا خون به مغزش نمی رسه و بعضی مواقع یه کارایی می کنه که نباید😁💙💙

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دقیقاً

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آذر حق داشت ناراحت و عصبانی بشه بخاطر این خیانت‌‌‌...عارف بیچاره‌ام هم تو گذشته هم تو زمان حال خیلی مظلومه🥲

    ۳ ماه پیش
  • نگار

    0

    مثل همیشه میگم:موافقم باهات شدیدد😄💙💙

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ❤️😁

    ۳ ماه پیش
  • ستاره

    1

    فک کنم تیکه آخر پدرام داره کابوس میبینه ☠

    ۳ ماه پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پارت بعدی متوجه میشیم کی داشت کابوس می‌دید

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    شایدم کیمیا

    ۳ ماه پیش
  • آمنه

    0

    یعنی حتی اگه معصومه بانو بخواد با جواب دل یکمی آروم کنه حدیث بانو مثل موج میمونن که ساحل رو به هم میزنه اخه میخوایم ببینیم یکی غیر کیمیا هست که این خوابها رو میبینه یا نه

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عزیزم لطف داری😂♥️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️