یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت شانزده :
مگر میشد یک نفر بعد از صد سال باز هم همان باشد؟میشد، همانطور که پدرام همان هاتف بود، پرهام هم همان عارفِ آن موقع بود.هیچ تغییری نکرده بود، حتی طرز نگاهش هم همان بود ولی اینبار کیمیا بهتر میتوانست او را ببیند برخلاف آن زمان که تمام نگاهش با هاتف پر شده بود.دستمال را بیشتر از قبل میان دستش فشرد و چشم از اویِ خیره به خودش گرفت.حس میکرد زیر سنگینیِ نگاههای پرهام در حال ذوب شدن است
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Biti
1بگردم واسه بچم عارف،ایشالا هاتف الاغ گور به گور بشیی بیشعور
۲ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۲ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چی بگم والا 🙂
۲ ماه پیشسرو
0سلام به نویسندگان عزیز تا اینجا که عالی بود مرسی گلای عزیز
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درود❤️
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خوش اومدی خوشحالم دوباره نظراتتو میبینم
۳ ماه پیشسرو
0تو اون آتش سوزی عارف هم سوخته
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
در آینده متوجه میشیم
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پارتای بعدی میفهمیم
۳ ماه پیشزن حدیث
0بعد 100 سال بازم عاشق باشی خیلی قشنگه 🫠🤍فکر کنم کیمیا برای انتقام میره با پرهام
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عشق اگه واقعی باشه حتی اگه صدسال هم بگذره بازهم پابرجاست...
۳ ماه پیشزن حدیث
0کاشکی همه از این عشقا تجربه کنن بعد بهش برسن🥺🤍
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اوهوم :)
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
عشقای واقعی و پاک هیچ وقت فراموش نمیشن
۳ ماه پیشزن حدیث
0اومم این عشقا خیلی قشنگن🫠🥲
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻👌🏻
۳ ماه پیشرزا
0ممنون معصومه جان از پاسخگوییت اخلاقت هم مثل قلمت بیست بیست پایدار باشد دوست من متوجه شدم ممنون گلی
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم، خوشحال شدم دوباره اسمتو بین کامنتا دیدم
۳ ماه پیشرزا
0من هنوز گیجم یعنی چی که از گذشته اومد ه اونم صد سال قبل بی زحمت روشنم کنید موضوع چیه
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
صد سال پیش آذر توی آتیش سوزی مرده و بعد از مرگش توی جسم کیمیا چشاشو باز کرده، اشاره کردیم که کیمیا تصادف کرده بود و توی کما بود و بعد از کما اخلاقیاتش عوض شده، یعنی جای کیمیا و آذر توی همون کما عوض شده، بازم جایی رو متوجه نشدی بگو بگیم
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی سادهست، ژانر رمان تخیلیه و تا دلتون بخواد توضیحات توی صفحهی رمان وجود داره که میتونید مطالعه کنید و متوجه موضوع بشید.
۳ ماه پیشمارال
0میگماا نکنه این عارف بیچاره بسوزه این وسط
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
خیلی اتفاقا هست که نخوندیم هنوز ولی اینو بگم که عارف خیلی مظلومه
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هعی عارف توی هر دورانی مظلومه
۳ ماه پیشنگار
1الان کی داشت کابوس میدید؟🤔 یا این گذشتشون بود که بیان کردید🤔🧐وایی عالی بود🤩😍💙💙
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پارت بعدی میفهمیم
۳ ماه پیشنگار
0من که خیلی مشتاق خوندن پارت بعد هستم🤩😍💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دوشنبه انشالله
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دوشنبه انشالله
۳ ماه پیشنگار
0پس من دوشنبه ذوق مرگ میشم با پارتی که میزارید☺️🥰💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بریم برای دوشنبه 😉
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
متوجه میشیم توی پارت بعد
۳ ماه پیشنگار
0بی صبرانه منتظرم بفهمم قضیه از چه قراره😃💙💙
۳ ماه پیشفرشته
0من کل این رمان رو می خواامم😍😍❤️❤️ چه پارتِ سؤال برانگیز و جذابی😍❤️
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😁😁
۳ ماه پیشفرشته
0بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون از صبر شما عزیزدل♥️
۳ ماه پیشفرشته
0رمانی جذاب که اگه هزار بار هم از اول بخونی، کمه.. دلبر و بی نظیر و دوست داشتنی❤️
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
زنده باشید❤️
۳ ماه پیشFatemeh
0عالی بود بی صبرانه منتظرم تا سر از گذشته در بیارم
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بزودی❤️
۳ ماه پیشنگار
1بنظرم که هاتف ارزش نداشت که هم خودش (آذر)هم عارف رو به کشتن بده البته خب هاتف بهش خیانت کرد وایی پرهام تو خیلیی خوبی بچم خیلی عاشق کیمیا بود حقشه یه چیز فرو کنم تو حلق این پدرام یا هاتف خیانت کار عوضی🔪 وایی مرسی معصومه جونم مرسی حدیث جونم خیلی خوب بود🥰💙💙
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
از شدت عصبانیت و ناراحتی همچین کاری کرد،ممنون عزیزم🥰
۳ ماه پیشنگار
0آخ گفتی وقتی آدم عصبانیه (بخصوص خودم)اصلا خون به مغزش نمی رسه و بعضی مواقع یه کارایی می کنه که نباید😁💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دقیقاً
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آذر حق داشت ناراحت و عصبانی بشه بخاطر این خیانت...عارف بیچارهام هم تو گذشته هم تو زمان حال خیلی مظلومه🥲
۳ ماه پیشنگار
0مثل همیشه میگم:موافقم باهات شدیدد😄💙💙
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
❤️😁
۳ ماه پیشستاره
1فک کنم تیکه آخر پدرام داره کابوس میبینه ☠
۳ ماه پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پارت بعدی متوجه میشیم کی داشت کابوس میدید
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
شایدم کیمیا
۳ ماه پیشآمنه
0یعنی حتی اگه معصومه بانو بخواد با جواب دل یکمی آروم کنه حدیث بانو مثل موج میمونن که ساحل رو به هم میزنه اخه میخوایم ببینیم یکی غیر کیمیا هست که این خوابها رو میبینه یا نه
۳ ماه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزم لطف داری😂♥️
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان بی نظیرتون عالی بود خسته نباشید قلم زیباتون مانا💚🍀💚🍀💚🍀💚🍀